باز شب آمد تا...
دوباره روح سرگردان و سرد مرگ.،
دوباره تازیا نه های بیرحم و بلورین تگرگ ،
دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ.
تکرار کنند قصه های تلخو روز های نامیدی مرا...
روح من دیگر مسخ هر چه نور، هرچه شور وهرچه شعور.
چه عذابی بود آ نروز...
آ نروز که : بر میداشتند پنجرهای دلم را و بر جای آن می کشیدند...
دیواری ضخیم از آجرهای تردید و اظطراب، تا مباد ا کلبه دلم را ...
کلبه خالی از عشقو مملو از تنهاییم را...!
کورسوی نور امید روشن کند.!؟
دیگر ز امید نا امیدم.
دیگر شسته ا ند معنا و مفهوم خورشید را از ذهن من ،.
در افکارم باران نیست،رود نیست...
ترانه و سرود نیست ،.
بردند ز من غرور را...
سرور را ،شعر و احساس و شعور را ،.
کشتند در من زندگی را...
عشق را ، بندگی را ،.
در سینه ام مدفون کرد ند...
اجساد نا کام، امال و ارزوهایم را ،.
باز شب آمد تا ...!؟

باز شب آمد تا ... ( شهرام)
